گل رخ

رشته گوهر شکست گل رخ سیمین ذقن * برگ تمنا بریخت ، شاخ گل نسترن

پیوند

به نام خدا اوایل دهه ی 70 بود که علاقه ی زیادی به " پیوند زدن " پیدا کرده بودم . قبلش دیده بودم باباآقا هر سال و موسم خرداد که می شد با چاقوی کوچک و کند و زنگ زده ای تنه ی درختان پسته را می شکافت و با نخ پنبه ای محل زخم را پانسمان می کرد و البته که کمتر پیوندی از باباآقا دیده بودم که بگیرد  ! . گاهی اوقات هم استادی را به باغ می آورد و یک روز تمام تر و خشک و تیمارش می کرد تا چندتایی از درختان پسته ی بزرگ اما بی حاصل باغ را برایش پیوند بزنند ؛ هنوز هم گاهی صحبت از " استاد " ی می کند که 2 روز تمام در باغ پیوند زد و تر و خشک شد و مزد گرفت و فقط 6 پیوند گرفته داشت ! . اواخر دهه ی 60 مرحوم باوقار را به باغ می آورد ک...
15 مرداد 1395

کاریز سعد آباد ، پرده آخر

پارسال و در سفر به فردوس یاد کاریز سعدآباد افتاده بودم و تمام خاطراتی که از این جوی آب روان داشتم ، شفاف تر از همیشه در ذهنم جاری شده بود ؛ یک ظهر گرم مرداد ماه بود ، سوار ماشین بودم و به جستجوی کاریز به راه افتاده ... . خبر داشتم که مظهر کاریز را تا فاصله ی نسبتا زیادی پوشانده اند ؛ چون مسیر جوی کاریز از محله های مسکونی می گذشت . اول از مکان سابق همان دیوار گلی کوتاه پشت باغ آقای امام شروع کردم اما نه از جو خبری بود و نه سوق * زیر دیوار و نه خود دیوار و حتی باغ ! تکه زمینی در آن محل بود بی هیچ نشانی از گذشته ... جوی سعد آباد دقیقا از اینجا می گذشت و عمود بر خیابان سعدآباد به طرف مقابل خیابان و باغ شیر و خورشید می رفت ؛ اما...
4 ارديبهشت 1395

کاریز سعد آباد ، پرده دوم

به نام خدا با پسرخاله ام مهدی زیاد می رفتیم ماهیگیری ؛ باباآقا کمتر ایراد می گرفت ، بزرگ تر شده بودم و مهدی هم نزدیکترین دوستم بود . اواخر دهه ی 60 بود و مظهر بزرگ و خاک آلود کاریز را پوشانده بودند ؛ کاریز سعدآباد بی هیچ منتی از 100 متر پایین تر شروع می کرد ؛ دیواره های اول کاریز را با طوق هایی سیمانی محکم کرده بودند و جوی آب هم نشانی از جلبک های بزرگ و سبز و چسبناک سال های قبل نداشت . ماهی های بزرگ را کمتر می دیدیم ؛ بچه های محله ی کاریز تعریف می کردند که هنوز هم شب ها ماهی های بزرگی از کاریز خارج می شوند ؛ من و مهدی با مظهر کاریز کاری نداشتیم ؛ برای ماهی گیری به پشت باغ آقای امام می رفتیم ؛ یعنی آخرین حضور بلوکه های سیمانی . جوی آب از...
2 بهمن 1394

کاریز سعد آباد ، پرده اول

به نام خدا یکی از روزهای تابستان که در فردوس بودیم ، نمی دانم چگونه شد یاد " کاریز سعدآباد " افتادم . کاریز سعدآباد قناتی بود ( چون الان دیگر نیست ) که مظهرش در لبه ی شمال شرقی شهر قرار داشت ؛ یک حفره ی بزرگ با دیواره هایی خاکی و تند که در پایین ترین قسمتش آب زلال قنات روی قلوه سنگ های غلطان و صیقل خورده جاری می شد . قنات سعد آباد تمام مرز شرقی شهر را طی می کرد ، از باغ آقای امام می گذشت ، در طول باغ انجمن شیر و خورشید ایران با درخت های کاج بزرگش جاری بود و به سمت زمین های کشاورزی اطراف خانه ی باباحاجی می رفت . یک نهر آب دائمی که همیشه ی خدا انبوهی از بچه ها را از جای جای شهر جذب خودش می کرد ؛ برخی برای آبتنی و برخی برای ماهیگ...
22 دی 1394

غوطه

به نام خدا برای ساکنان کویر هیچ حرف و سخنی بیشتر و بالاتر از " آب " نیست ؛ به قول " آلفونس گابریل " ، آغاز سخن با آب مسئله ای است که در خون بچه های کویر جای دارد . مردمان کویر وقتی از سفرهایشان به نقاط دیگر تعریف می کنند ، اول از هر چیزی از منابع آب آن سرزمین ها سخن می گویند ؛ وقتی هم که برایشان از جاهای دیگر صحبت می کنی ، مقدم بر هر سوالی ، از چشمه ها و رودها و میزان بارندگی می پرسند . بچه که بودم ( اواخر دهه ی 60 خورشیدی ) مثل همه ی بچه های فردوس ، عشق شنا و " غوطه " ( ghotteh ) و آب بازی بودم . نزدیک " کفتر کوه " در حاشیه ی شرقی فردوس ، مسیر رودخانه ای فصلی بود که بارندگی های تند بهاری و سیلاب...
22 خرداد 1394

علف بهار

به نام خدا زیباترین جلوه های بهار را باید در کویر دید ؛ کوهستان های غرب ایران و جلگه های خزری و جنگل های هیرکانی هم بهار های زیبایی دارند اما هیچ کدام جلوه ی عروس بهار در کویر را ندارند ؛ فصل بهار در کویر ، به معنای واقعی " زنده شدن " است ؛ گاهی زنده شدن بعد از سال ها !  زادگاه ما ، فردوس ، در حاشیه ی کویر قرار دارد ؛ یعنی با ساعتی رانندگی ، به شوره زار ها و شنزارها واقعی می رسید ؛ زمین های اطراف شهر ما ( غیر از زمین هایی که به دست بشر سبز و آباد شده اند ) در تمام طول سال ، خشک و بی حاصل اند ؛ اندک بوته هایی جان سخت ، در زمین های خشک و تفتیده رشد می کنند . اگر از کرمان به طرف فردوس حرکت کنید ، در فاصله ای تقریبا 500 کیلو...
14 ارديبهشت 1394

اوسنه ی کل مقسی !

به نام خدا " اوسنه ی کل مقسی  ور سر دستم بگزی  یک نار و دو بهی بهی را دادم به بزی بزی به مو پسلک و داد پسلک و دادم به زمین زمین به مو گندم و داد گندم و دادم به آسیاب آسیاب به مو آردک و داد آردک و دادم به تغار تغار به مو خمیر و داد خمیر و دادم به تنور تنور به مو گلک و داد گلک و دادم به آخوند آخوند به مو کتاب و داد کتاب و دادم به خدا خدا به مو برار و داد ... برار مو رفته به جنگ شاه قلی شاه قلی کشته شده ، برار مو "منده " شده آش می پزم نمی خوره ، ته دیگ ... ... " این تصنیف ساده و کوتاه رو فقط باید با گویش خراسانی بشنوید تا زیبایی نابش رو درک کنید ؛...
3 بهمن 1393

سلطان قلب ها

به نام خدا به خاطر ندارم که برای شهاب از لالایی خاصی استفاده می کردیم یا نه ؟ ؛ اما گل رخ لالایی خاص خودش رو داره و فقط هم با همین لالایی خوابش می بره ! . موقع شهاب تجربه نداشتیم و به فکر خاطره سازی و نوستالژی که اصلا نبودیم ؛ اما برای گل رخ از همون اول تولد ، تصمیم گرفتم یک لالایی خاص بگم تا هم بچه شرطی بشه و با شنیدنش زود بخوابه ! و هم بعدها یک خاطره ی شیرین توی ذهنش داشته باشه ؛ باید اعتراف کنم که هدف اصلی همون شرطی شدن بچه بود ، چون از 6 ماهگی صبح ها خودم نگهش داشتم و خوابوندنش خیلی مهم بود . لالایی من برای گل رخ ، یک آواز آشنا و قدیمی است به نام " سلطان قلب ها "، مرحوم محمد علی فردین در فیلمی به همین نام این آواز زیبا ، ...
18 دی 1393

باباآقای باباآقا

به نام خدا من و مامان با هم فامیل هستیم ؛ یعنی جد و جده ی مشترکی داریم . بر حسب اتفاق و لطف نادر روزگار از این جد و جده ی مشترک عکس هم داریم :  مرحوم " سید علیرضا آتشی " و همسرش مرحومه " مرضیه سادات اسلام پناه "   این مرحوم متولد 1258 و متوفی در 1338 می باشد ؛ پدر من ( باباآقا ) نوه ی دختری و پدر مامان ( باباجان ) نوه ی پسری ایشان هستند . نوه ها ایشان را باباآقا خطاب می کرده اند ( به دلیل سید بودن ) و باباآقای ما به خاطر دارد که ایشان از بزرگان محله ی سادات در فردوس آن سال ها بوده اند ؛ سادات محله ای مخصوص خود را داشته اند و همین هیئت حسینی سادات که ما محرم ها و روز عاشورا جلوی نخلش می دویم ، ...
1 دی 1393

هیچ چیز به اندازه ی یک کوه شبیه به پدر نیست

به نام خدا هفته ی گذشته دوستی ( یا بهتره بگم : همکاری ) تحت تاثیر نوشته ای از بیشمار نوشته های قشنگ اما مبتذل رد و بدل شده در شبکه های اجتماعی ، فرمودند : " دوست دارم فرزندم با دیدن یک کوه من رو به خاطر بیاره ! چون هیچ چیز به اندازه ی یک کوه شبیه به پدر نیست . " یعنی رسما داشتم بالا می آوردم ! ؛ آدم این قدر جلف و مبتذل ؟! یعنی چی ؟! نمی دونم ... . حالا یک نفر یک روزی دلش خوش بوده و پدرش یک حال اساسی بهش داده و اینم یک جمله ای گفته ؛ تو چرا اینقدر جو گیر شدی ؟! حوصله نداشتم براش حرف بزنم و از طرفی هم با خودم گفتم : بزار توی همین دنیای الکی خوشش خوش باشه و فکر کنه مثل یک کوهه ! ؛ البته تا بخواد این توهم کوه بودن رو توی ذهن ب...
23 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گل رخ می باشد