یادمانه های کودکی
تاريخ : جمعه 15 مرداد 1395 | 12:16 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

اوایل دهه ی 70 بود که علاقه ی زیادی به " پیوند زدن " پیدا کرده بودم . قبلش دیده بودم باباآقا هر سال و موسم خرداد که می شد با چاقوی کوچک و کند و زنگ زده ای تنه ی درختان پسته را می شکافت و با نخ پنبه ای محل زخم را پانسمان می کرد و البته که کمتر پیوندی از باباآقا دیده بودم که بگیرد  ! .
گاهی اوقات هم استادی را به باغ می آورد و یک روز تمام تر و خشک و تیمارش می کرد تا چندتایی از درختان پسته ی بزرگ اما بی حاصل باغ را برایش پیوند بزنند ؛ هنوز هم گاهی صحبت از " استاد " ی می کند که 2 روز تمام در باغ پیوند زد و تر و خشک شد و مزد گرفت و فقط 6 پیوند گرفته داشت ! .

اواخر دهه ی 60 مرحوم باوقار را به باغ می آورد که پیرمردی کوتاه بود بی دندان ؛ با چشمانی آبی و تک دندان نیشی که همیشه از کنار لبش خودنمایی می کرد ؛ باغ پسته مرحوم باوقار در جنوب فردوس و کلاته ی ناقو بود ؛ یادم هست که همیشه برای خرید سبزی می رفتیم پیشش ؛ پیوندهای باوقار یک در میان می گرفت و کثیف کار هم بود ، یعنی بی توجه به ظاهر نهال ، هر شاخه ای که به دستش می رسید را پیوند می زد .

آن سال ها و در کتاب حرفه و فن سال اول دوره ی راهنمایی ، چند صفحه ای هم در مورد پیوند زدن درختان نوشته بودند و من هم به استناد همان کتاب ، با همان چاقوی کوچک و کند ، گاهی نهال آلوچه ی خودرویی را پیوند می زدم و می گرفت یا نمی گرفت ، اما علاقه ی زیادی به این کار داشتم تا وقتی که یک سال باباآقا " پیوندزن " دیگری را به باغ آورد … .

آقای نجفیان از دوستان و همکاران پدرم بود و سال 71 برای پیوند زدن درختان توت توتستان باباآقا به باغ ما آمد . توضیح اینکه باباآقا دوست داشت همه جور فن و فنونی را امتحان کند و آن سال ها علاقه مند به پرورش کرم ابریشم شده بود و چند سالی هم تخم نوغان گرفت و پرورش داد و پیله ها را فروخت و من و مادرم هم همراهش بودیم و صبح های زود بیدارم می کرد و برای بریدن درختان توت حاشیه ی شاه جوی بلده و کنار زمین های باباحاجی به اسلامیه می رفتیم و شاخه های بریده را به باغ می بردیم تا خوراک کرم ها شود .

بعد مدتی به فکر باباآقا رسید که در زمین خالی جلوی باغ توتستانی عمل آورد و کرد و آن سال آقای نجفیان به باغ ما آمد تا نهال های توت را پیوند توت برگی بزند ؛ از همان توت هایی که فقط برگ هایی به بزرگی برگ کاهو داشتند و میوه نداشتند .

پیوندزدن آقای نجفیان با همه ی آن " استاد " ها فرق داشت ؛ فرز و سریع و خوش فکر بود ؛ به حالت درخت بعد از پیوند فکر می کرد تا بهترین جای پیوند را مشخص کند ؛ عوض نخ های پنبه ای که به پای پیوند می پیچیدند و اگر باغدار یادش می رفت از پیوند ، به دور جوانه ی در حال رشد چمبره می زدند و ول کن شاخه نبودند از نخ های پلاستیکی مخصوص قنادی ها استفاده می کرد . خوبی این نخ ها ، پلاستیکی بودنشان بود ، چون در اثر آفتاب سوزان فردوس ، کم کم خشک می شدند و تحلیل می رفتند و بعد مدتی در اثر فشار رشد جوانه ، پاره می شدند و می افتادند .

جالب ترین بخش کار آقای نجفیان ابزار برنده اش بود ! . به جای استفاده از چاقوهای کند و مزخرفی که کولی ها برای پیوند زدن به مردم می فروختند و یک طرفش اره ای بود و غلافی چوبی هم داشت ، از " تیغ موکت بری " استفاده می کرد و به محض اینکه احساس می کرد تیغ کمی کند شده ، سریع نوک تیغ را می شکست و تیزش می کرد .
من محو تماشای کار کردنش با تیغ شده بودم ؛ برش های ظریف و زیبایی روی تنه ی آبدار نهال های توت می زد و جوانه ی پیوند را هم به زیبایی با همان تیغ می تراشید و آماده ی پیوند می کرد ؛ فکر می کردم که خود نهال هم نمی فهمد که پوستش را بریده اند ، بس که برش هایش تمیز بود ؛ با چاقوهای سنتی پیوندزنی پوست درخت را شرحه شرحه می کردند و می تراشیدند اما آقای نجفیان مثل یک جراح به کارش مسلط بود و با کمترین خراشی پیوند می زد .

تمام یک روز عصر را کنارش بودم و نخ پلاستیکی برایش می بریدم و کارش را یاد می گرفتم ؛ وقتی از علاقه ام به پیوند زدن فهمید ، شروع کرد به کنار گذاشتن شاخه هایی از هر نهال تا من سر فرصت تمرین پیوند زدن کنم .

آن سال باباآقا یک تیغ موکت بر برای من خرید با یک کلاف بزرگ نخ پلاستیکی و من مامور پیوند زدن نهال های پسته ای شدم که کلاغ ها و کلیجدک ها در گوشه و کنار باغ می کاشتند و بی هیچ هرس و تیماری رشد می کردند و بزرگ می شدند اما بی حاصل بودند .

یادم هست که تقریبا پیوند نگرفته نداشتم ؛ همه نهال ها را پیوند زده بودم ؛ بعد پسته ها ، نهال های آلوچه و بادام باغ را هم پیوند زردآلو و آلو و تناسگل زدم ؛ اینقدر ذوق پیوند زدن داشتم که گاهی روی نهال آلوچه ای چند میوه ی مختلف را پیوند می زدم و دیدن درختی که یک شاخه اش زردآلوی نارنجی و شاخه های دیگرش آلو و تناسگل و زردآلوی تژگی باشند ، در باغ ما عجیب نبود ! .
خیلی از آن درخت ها بر اثر خشکسالی و گرمای و سرمای شدید این سال ها از بین رفته اند ؛ نهال های پسته اما درخت های بزرگی شده اند و بیشتر پسته های باغ باباآقا محصول همان پیوند های آن سال هاست . برای همسایه ها هم پیوند می زدم ؛ درخت شاه توت حیاط خانه ی همسایه یا زردآلوی باغ خاله نجمه و ... را من پیوند زده بودم .
" پیوند زدن " اگر آفریدن هم نباشد ، چیزی از آفرینش کم ندارد ؛ اینکه درخت بی حاصلی را تبدیل به درخت مثمری کنم یا از توت دانه دار و بد طعمی ، شاه توت بگیرم خیلی لذت بخش است . درخت پسته را اگر پیوند نزنیم بعد 10 سال هم هنوز بی حاصل است اما با پیوند زدن می توان از نهال 3 ساله هم پسته گرفت .
توتستان را باباآقا چند سال بعد جمع کرد ، اما چندتایی درخت توت سفید داریم که من پیوندشان زدم ؛ هنوز هم موسم خرداد که فردوس باشیم ، نهال های بادام و آلوچه و پسته و توت را پیوند می زنم . امسال از پیوندزدن یک نهال توت خودرو عکس گرفتم که پیوند شاه توت زدمش .

جوانه ( پوند ) شاه توت ، آماده ی برش 

 


 

رنگ قرمز روی دستم از شاه توت هایی است که قبل از پیوند از درخت چیده بودم .

 

نشانه ی پیوند دریافت شده توسط درخت ؛ رشد جوانه پیوند

 

برگ های نورسته ی شاه توت

باباآقا ( نفر دوم از چپ ) و آقای نجفیان ( با بره ی سفید در آغوش )

عکس بالا مربوط به سال 56 و مدرسه ی روستای بیدسکان است ؛ هفته ی قبل در یکی از کانال های تلگرام فردوس ، عکسی از آقای نجفیان دیدم و فایلی صوتی که توضیح جالبی در مورد علت نامگذاری تپه ی تاریخی جنوب شرقی شهر کهنه ی فردوس و قبرستان سادات به " خموشی " ارائه داده بود .

استاد پیوند زنی من ؛ نفر سوم از چپ ؛ موزه ی مردم شناسی فردوس





[موضوع : فردوس,یادمانه های کودکی,نوستالژی]
تاريخ : جمعه 2 بهمن 1394 | 18:59 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

با پسرخاله ام مهدی زیاد می رفتیم ماهیگیری ؛ باباآقا کمتر ایراد می گرفت ، بزرگ تر شده بودم و مهدی هم نزدیکترین دوستم بود . اواخر دهه ی 60 بود و مظهر بزرگ و خاک آلود کاریز را پوشانده بودند ؛ کاریز سعدآباد بی هیچ منتی از 100 متر پایین تر شروع می کرد ؛ دیواره های اول کاریز را با طوق هایی سیمانی محکم کرده بودند و جوی آب هم نشانی از جلبک های بزرگ و سبز و چسبناک سال های قبل نداشت .
ماهی های بزرگ را کمتر می دیدیم ؛ بچه های محله ی کاریز تعریف می کردند که هنوز هم شب ها ماهی های بزرگی از کاریز خارج می شوند ؛ من و مهدی با مظهر کاریز کاری نداشتیم ؛ برای ماهی گیری به پشت باغ آقای امام می رفتیم ؛ یعنی آخرین حضور بلوکه های سیمانی .
جوی آب از زیر دیوار گلی کوتاهی وارد باغ آقای امام می شد و بعد از عبور از طول باغ ، عرض خیابان سعدآباد را می پیمود و به باغ شیر و خورشید می رسید . همیشه چندتایی ماهی زیر سایه ی دیوار گلی استراحت می کردند ؛ سایه به هر طرف که می افتاد ، ماهی ها هم همان طرف بودند و با کوچکترین احساس خطری به طرف دیگر دیوار فرار می کردند . 
تابستان 67 بود ( مطمئن نیستم ) ؛ کشف کرده بودیم که سردسته ی ماهی های زیر دیوار ، ماهی ماده ی بزرگی است که اتفاقا حامله هم بود ! ؛ ماهی های سعدآباد بچه زا بودند ؛ ماده ها تفاوت اندام معناداری با نرها داشتند و زیر شکمشان پوستی سفید داشت و هر چقدر موعد زایمان نزدیکتر می شد ، چاق تر می شدند ! .
بچه ها ماهی های حامله را می گرفتند و چند روزی در ظرفی نگه می داشتند و مغرورانه به دوستانشان نشان می دادند که چگونه دست به تکثیر ماهی ها می زنند ؛ چون بعد چند روز چند تایی بچه ماهی ریز هم در ظرف بودند .
ماهی ماده ای که ما پیدا کرده بودیم از بقیه ی ماده ها هم بزرگ تر بود و هم تیز و فرزتر ؛ به محض احساس خطر فرار می کرد و در لوله ی سفالی زیر دیوار ناپدید می شد . می دانستیم که در سمت دیگر دیوار است اما کاری از دستمان بر نمی آمد . بعد از چند تلاش ناموفق و مذبوحانه دست به ابتکار جالبی زدیم ؛ مهدی قلاب گرفت و من رفتم روی شانه اش و شکمم را روی دیوار گلی انداختم و معلق ماندم . نخ بلندی در دست داشتم که در انتهایش کرم زنده ای را گره زده بودیم ؛ نیازی به قلاب فلزی برای ماهی گرفتن نبود چون ماهی های کاریز وقتی طعمه ای را گاز می زدند ، به راحتی رهایش نمی کردند .
سعی می کردم سایه ام روی سطح آب نیفتد که ماهی ها را بترساند ؛ بعد از لحظه ای ، ماهی بزرگ کرم را به دهان گرفت ، آرام نخ را بالا کشیدم و ماهی از آب بیرون آمد ؛ گرفتمش و سپردم به مهدی  و مهدی هم انداختش در قوطی کمپوتی که از قبل آماده داشت ؛ از خوشحالی نمی دانستیم چه کنیم ! .

ماهی را به خانه ی خاله نجمه بردیم و در مطبخ خاله داخل یک تشت پلاستیکی رها کردیم ؛ فکر می کردیم حداقل 20 تایی بچه ماهی خواهیم داشت اما ماهی بینوا بعد از به دنیا آوردن 2 بچه از دنیا رفت .

" این مطلب قسمت سومی هم دارد که خواهم نوشت "

 





[موضوع : فردوس,یادمانه های کودکی,نوستالژی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد