گل رخ
تاريخ : سه شنبه 9 تير 1394 | 21:05 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

ما کودکان را دوست می داریم ؛ نخست برای آنکه آنها آن ما هستند و دنباله ی نفوس بی مانند و لذت بخش خود ما می باشند ؛ ولی باز آنها را به این علت دوست می داریم که آنها آن چیزی هستند که ما باید بشویم ولی نمی توانیم ؛ یعنی حیواناتی هستند که با هم متناسب و هماهنگ اند و سادگی و وحدت عمل آنها به خودی خود است ؛ در صورتی که حکیم و فیلسوف ، این سادگی و وحدت عمل را پس از مبارزه و تسلط بر نفس پیدا می کند .

ما آنها را به خاطر آن چیزی دوست می داریم که در نفس ما خودخواهی نامیده می شود ولی در آنها سیر طبیعی و آشکار غریزه است . ما صداقت بی ریای آنها را دوست می داریم ، زیرا اگر آنها نابودی ما را بخواهند ، دیگر بر ما لبخند نمی زنند . کودکان و دیوانگان سخن راست می گویند و کسانی که در صداقت خود لذت و خوشی می یابند نیز همین طور .

این نوزاد را بنگرید :

کثیف اما شگفت انگیز است ؛ وضع کنونی اش خنده آور است ولی استعدادش بی پایان و پذیرای آن راز غائی و نهایی یعنی رشد و تکامل است . می توانید تصور کنید که این مجموعه ی کوچک درد و گریه و ناله ، روزی به جستجوی معنی عشق و اضطراب و خواهش و رنج و ابداع و فلسفه و مرگ خواهد افتاد ؟!

او می نالد ؛ مدتی دراز در رحم مادر آسوده خوابیده بود ؛ اکنون ناگهان ناچار شده است که نفس بکشد و این کار او را رنج می دهد ؛ ناچار شده است که روشنی را ببیند و نور صورت او را می خلد ؛ ناچار شده است که آواز و داد و فریاد را بشنود و این کار او را می ترساند ؛ سرما بر پوست او فشار می آورد ، گویی همه اش از درد و رنج آفریده شده است ؛ ولی چنین نیست ؛ طبیعت از او در برابر این هجوم ابتدایی عالم حمایت می کند و او را با بی حسی عمومی می پوشاند ؛ او روشنی را فقط به نحو تاریک و مبهمی می بیند و آواز و فریاد را چنان می شنود که گویی خفه است و از دور می آید ؛ بیشتر وقت او در خواب می گذرد .

مادرش او را " میمون کوچک " می نامد و حق با اوست ؛ تا هنگامی که به راه بیفتد مانند میمون است و حتی از جانور دو پا هم کمتر است ؛ زندگی در زهدان مادر ، دو پای او را مانند پاهای قورباغه خمیده کرده است . تا به سخن در نیامده است از میمون بازی دست برنمی دارد و به طور خطرناکی به بالای انسان می جهد . تماشا کن و ببین که چگونه جزء به جزء طبیعت اشیاء را با حرکات الکی جستجو و کاوش یاد می گیرد . دنیا در نظر او چیستان چینی است و این واکش های کورکورانه از قبیل چنگ زدن و گاز گرفتن و انداختن ، همه اقدام گونه ایست برای آزمایش های مشکوک و خطرناک ؛ کنجکاوی او را تحریک می کند و جلو می برد ؛ او می خواهد همه چیز را ، از اسباب بازی گرفته تا ماه آسمان ، بگیرد و بیازماید .

کودک شاید هم آغاز و هم انجام فلسفۀ ماست ؛ در کنجکاوی مصرانه و رشد و نمو او ، سر تمام فلسفۀ ماوراء الطبیعی نهفته است . وقتی که او را در گهواره و یا در حال خزیدن بر کف اتاق می بینیم ، زندگی را نه به صورت مجرد و انتزاعی بلکه در حقیقت سیالی می بینیم که همۀ مقولات مکانیکی و فرمول های فیزیکی ما را در هم می شکند و از آن می گذرد . در این ضرورت متزاید و در این کوشش و بنای صبورانه ، و در این صعود و ترقی مصمم از عجز به قدرت و از کودکی به بلوغ و نضج و از حیرت به حکمت و در این امری که اسپنسر آن را " ندانستنی " و کانت آن را " شیء فی نفسه " و سکولاستیک ها آن را " موجود واقعی " و ارسطو آن را " محرک اول " و افلاطون آن را " شیئی که واقعیت است " می نامیدند ؛ آری ما در این امر به اصل اشیاء نزدیک تر هستیم تا در وزن و جرم ماده و یا چرخ و اهرم ماشین ؛ زندگی چیزی است که سیری و خرسندی و رضایت سرش نمی شود ، همه اش در کوشش و جستجو است و تا دم آخر در مبارزه و نبرد است ؛ هیچ طرح مکانیستی نمی تواند حق او را به جا آورد و رشد آرام و باشکوه درختی را بفهمد و شوق و رقت کودکان را اندازه بگیرد . 





[موضوع : ندارد !]
تاريخ : جمعه 22 خرداد 1394 | 12:36 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

برای ساکنان کویر هیچ حرف و سخنی بیشتر و بالاتر از " آب " نیست ؛ به قول " آلفونس گابریل " ، آغاز سخن با آب مسئله ای است که در خون بچه های کویر جای دارد . مردمان کویر وقتی از سفرهایشان به نقاط دیگر تعریف می کنند ، اول از هر چیزی از منابع آب آن سرزمین ها سخن می گویند ؛ وقتی هم که برایشان از جاهای دیگر صحبت می کنی ، مقدم بر هر سوالی ، از چشمه ها و رودها و میزان بارندگی می پرسند .

بچه که بودم ( اواخر دهه ی 60 خورشیدی ) مثل همه ی بچه های فردوس ، عشق شنا و " غوطه " ( ghotteh ) و آب بازی بودم . نزدیک " کفتر کوه " در حاشیه ی شرقی فردوس ، مسیر رودخانه ای فصلی بود که بارندگی های تند بهاری و سیلاب های ناگهانی را از شهر منحرف می کرد و از طریق خندق شهر کهنه ی " تون " و مماس بر قبرستان خموشی به بند معدل می رساند ؛ باران های تند بهاری وقتی بندسار های شمال شهر را می شکست ، کف آلود و گل آلود و خشمگین به راه می افتاد و برای چند ساعتی اسباب تفریح کوچکتر ها و حسرت بزرگتر ها را فراهم می کرد . بالا دست این رودخانه را سال ها پیش ، ماشین های حفاری برای دسترسی به شن های بستر شخم زده بودند و گودال های به جا مانده از این حفاری ها را باران های بهاری هر ساله ، بزرگ و بزرگ تر می کرد و بخشی از سیلاب های بهاری تا اوایل تابستان درون این گودال ها از تابش آفتاب مصون می ماند .

این قسمت های رودخانه در حقیقت حوضچه های گل آلودی بود که در عمیق ترین جاها بیشتر از 2 متر آب نداشت اما برای ما مثل استخر های هتل های 5 ستاره ی ساحل مدیترانه بود ؛ بچه های بزرگ تر از لبه های بریده و صیقل خورده ی رودخانه به درون گودال ها می پریدند ؛ بعضی ها روی تراس های به جا مانده از فرسایش باران و سیلاب به تماشا می نشستند . بالا دست رودخانه هم از فرسایش آب شکل های جالبی پیدا می کرد و دالان های قشنگی برای بازی بچه ها بود .

اواسط تیرماه حجم و عمق آب کم می شد و گودال ها تبدیل به باتلاق هایی گلی می شدند و قابلیتی برای جذب بچه ها نداشتند ؛ استخرهای کنار چاه های کشاورزی هم فضای جالبی برای آب تنی بود ؛ لبه های استخرها همیشه جلبک گرفته و لغزنده بودند و بالا و پایین رفتن از این لبه های لیز هم مکافاتی داشت عظیم ؛ من و مهدی بیشتر از هر جایی به چاه های " پرچم " و " قندآب " (1) می رفتیم ؛ استخرهایش خلوت بود و میرآب ها هم خشم کمتری داشتند ! .

عاشق آب و آب بازی بودیم . باباحاجی ( پدر مادرم ) باغچه ی کوچکی در نزدیکی خانه داشت که از قنات سعد آباد آبیاری می شد ؛ یک بار به وقت آبیاری باغچه از نبود باباحاجی استفاده کردیم و خمره ی شکسته ی بزرگی را روی آب شناور کرده و قایق سواری کردیم ! ؛ خمره از کمر شکسته بود و داخلش فضایی برای نشستن ما دو نفر داشت ؛ با دو تکه چوب بزرگ که به گمانمان پارو های قایق بود روی آب شناور بودیم و طول و عرض باغچه را پیمودیم ؛ آخر سر هم فهمیدیم که روی گل های بستر شناور بوده ایم و خسارت هایی به جوی های باغچه زده ایم ؛ شب با دعوای باباحاجی برای " لچاندن " (2) پای درخت های " ماته " (3) اش مواجه شدیم ؛ همه چیز البته به پای مهدی نوشته می شد و من را " مرید" ی ساده دل به حساب می آوردند که فقط از " مراد " م پیروی کرده ام ! .

(1) : چاه های کشاورزی را در فردوس " ترمبه " می نامند که همان " تلمبه " باشد . قندآب هم " قنداو " بود در گویش فردوس .

(2) : لچاندن ( با تشدید چ ) مصدر فعلی است در گویش فردوس که به معنی لگدمال کردن گل و لای پای درختان است و این گل و لای " لچانده " شده ، بعد از خشک شدن مثل سنگ سفت شده و به درخت آسیب می زند .

(3) ماته (mateh ) در گویش مردم فردوس به باغچه ی کوچک و نزدیک به شهر می گویند .





[موضوع : فردوس, یادمانه های کودکی, نوستالژی]
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 60 صفحه بعد