گل رخ

رشته گوهر شکست گل رخ سیمین ذقن * برگ تمنا بریخت ، شاخ گل نسترن

بیم و امید

1395/3/31 14:51
نویسنده : بابای گل رخ
783 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا

بیم :

نیمه ی خرداد فردوس بودیم ؛ قصد داشتیم در فردوس گوسفندی قربانی کنیم و نان محلی برای ماه مبارک تهیه ؛ هوای مشهد خنک بود اما فردوس هوای داغ و خاک آلودی داشت .
عصر یکی از روزها با مادرم و باباآقا به یکی از ییلاق های حاشیه ی شهر رفته بودیم ؛ جایی که زمانی نه چندان دور ، خیلی سرسبز و آباد بوده . باباآقا همه ی روزگار قبلش را به یاد داشت ؛ فراوانی آب و سرسبزی خاکش را  ؛ به خاطر داشت که از درز هر سنگی رشته ی آبی جاری بود و این قسمت کویر زمانی یادآور بیشه های شمال بود . می گفت زمانی روستایی ها ، مردم کنجکاو را از حمله ی غافلگیر کننده ی گرازها از میان انبوه بوته ها و علف ها بر حذر می داشتند ؛ اما روزگار اکنونش سوزناک بود .
خشکسالی های ممتد و کشنده و هجوم آفت های عجیب و غریب و کرم خراط و سوسک سرشاخه خوار و مهاجرت های بی معنی ، چنان دماری از روزگارش درآورده بود که حرف های باباآقا را به افسانه های پریان شبیه می کرد ! ؛ اگر تنه های تنومند و خشکیده ی درختان گردو را نمی دیدم ، محال بود حرف های پدرم باورم شود !

درختانی که به قول پدرم هر شاخه اش میراث و مهریه ی کسی بود و 3 گله ی گوسفند همزمان در سایه اش می خوابیدند ؛ حالا اما رمق و نفسی برای این بهشت های کوچک پنهان مانده در دره های رشته کوه کلات نمانده است .

 

امید :
در کوره راهی پیچ و تاب خورده در میان تپه ها قدم می زدیم و به مرثیه ی باباآقا گوش می کردم و تنه های خشکیده ی درختان گردو را می شمردم که ناگهان در فاصله ی کمی از ما یک گله ی کوچک قوچ و میش وحشی تاخت زدند و از دامنه ی تپه ای بالا رفتند و پشت ماهورها گم شدند .

از تعجب خشکم زده بود ! ؛ من تمام سال های کودکی را در این محیط ها گذرانده بودم اما برای بار اول بود که گوسفندان وحشی را در فردوس می دیدم . با عجله از تپه ماهوری بالا رفتم تا بتوانم قوچ و میش ها را بهتر ببینم و عکسی به یادگار داشته باشم . مجبور شدم نفس نفس زنان ،چندتایی تپه را بالا و پایین کنم و آخر سر دوباره حیوان ها را در دو دسته  دیدم که مشغول چرا بودند ؛ فاصله دور بود و به زحمت توانستم عکسی بگیرم .

 

 

 

میانه ی عکس آخر و به سمت چپ ، 4 حیوان دیده می شوند که به آرامی و بدون واهمه حرکت کردند و به گله ی اصلی پیوستند و در پشت تپه ای گم شدند . غروب شده بود و توان تپه نوردی را نداشتم و برگشتم .
بعد از دیدن تنه های خشک درختان گردو و ناامیدی شدیدی که از دیدن تلفات خشکسالی و آفات و ریزگردها و ... به من دست داده بود ، دیدن گله ی قوچ و میش ها خیلی سرحالم کرد ! .

بعد از آن " بیم " این " امید " واقعا به دلم نشست ؛ مطمئن شدم که بهشت کوچک ما ( فردوس ) در میانه ی کویر هنوز نفس می کشد و منتظر نم بارانی است که دوباره مثل قدیم ها شود .               

 

 

پسندها (1)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (3) مشاهده جعبه ارسال نظر
مهدی شمس
15 تیر 95 10:35
چه روزگارها که گذشتند !! چها چها چها که داشتم و دیگر ندارم! مرا به شور، به شيوه، به شرم بوسيدي اداي حق نمك را چه گرم بوسيدي بدين شكسته‌دلي، بوسه كيمياست مرا بقاي لطف تو باد، از طلب حياست مرا بر آستان تو ترك ادب نمي‌يارم نيازمندم و عرض طلب نمي‌يارم تو جبر خاطر مسكين، به شكرِ قوّت كن ببين به زخم من و بيش از اين مروت كن(۱) * من از نهایت ابهام جاده می‌آیم هزار فرسخ سنگین پیاده می‌آیم هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر دو دست خارگزیده، دو پایِ در زنجیر هزار فرسخ سنگین، هزار فرسخ سنگ نه هم‌رکاب، نه مرکب، نه ایستا، نه درنگ هزار فرسخ سنگین، سلوک بی‌انجام هزار فرسخ سنگین، فتوح بی‌فرجام * تو ره‌روی، تو رهایی، تو جاده دانی چیست هزار فرسخ سنگین پیاده دانی چیست تو رنج بُعد طلوع و غروب می‌فهمی تو از کویر گذشتی، تو خوب می‌فهمی تو زخم خاره و خار ستوه می‌دانی تو روح دل‌شکن سنگ و کوه می‌دانی تو را ز غربت دل‌گیر جاده‌ها خبر است تو را اگرچه سوار از پیاده‌ها خبر است من از نهایت ابهام جاده می‌آیم هزار فرسخ سنگین پیاده می‌آیم هزار فرسخ سنگین، هزار فرسخ سخت نه رودخانه، نه جنگل، نه چشمه و نه درخت هزار فرسخ سنگین، شک و شکوه به‌هم هزار فرسخ سنگین، کویر و کوه به‌هم هزار فرسخ سنگین میان وحشت و بیم به هر گریوه حرونی حرام‌زاده مقیم(۲) هزار فرسخ سنگین، حرامیان در کار تمام‌شیوه و پُرفن، جریده‌رو، هشیار هزار فرسخ سنگین، حدیث سنگ و سبو تو از کویر گذشتی، نگار من! تو بگو کویر و وای کویرا، چه حیرتی‌ست تو را به هیچ دل نسپاری، چه غیرتی‌ست تو را به قعر شب، به ره پیچ‌پیچ می‌مانی به وهم محض، به حیرت، به هیچ می‌مانی اگرچه خار عدم در نفس شکسته تو را وجود هم‌چو غباری به رخ نشسته تو را وجودی و نه وجودی، عدم دقیق‌تر است عدم نه‌ای و وجودت شکی عمیق‌تر است به هست و بود، نه پس را نه پیش را مانی نمود محض وجودی، تو خویش را مانی * چه حالتی‌ست سخن پیچ‌پیچ می‌گویم هزار گفتنی‌ام هست و هیچ می‌گویم چه بیم فهم کس و درک ناکس است مرا کویر عین کویر است، این بس است مرا من از کویر می‌آیم، کویر خاموشی‌ست کویر از همه جز عاشقی فراموشی‌ست كوير كهنه‌شرابي‌ست در سبوي زمين كوير عقده‌ي تلخي‌ست در گلوي زمين كوير تشنه‌ي شور است و شور شوريده‌ست كوير تعبيه در دل، كوير در ديده‌ست اولش خواستم یکی دو بیت از مثنوی کویر از همه جز عاشقی فراموشیست علی معلم نقل کنم بعد دیدم همه اش را هم بخوانی بدک نیست!
بابای گل رخ
پاسخ
چقدر هم من اهل خوندن پیام های بلند بالایم ! بابا چه عجب یه حرفی اینجا نوشتی ! یواش یواش داشت یادم می رفت که " هستی " !
احمد
15 تیر 95 20:07
سلام عید شما مبارک
احمد
17 مرداد 95 19:14
هیچ خاطره خوشی ازاین بیایانها ندارم دل آدم میگیره
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گل رخ می باشد