گل رخ

رشته گوهر شکست گل رخ سیمین ذقن * برگ تمنا بریخت ، شاخ گل نسترن

لبیک یا علی النقی

1394/1/19 14:42
نویسنده : بابای گل رخ
956 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا

یکی از شاگردها در ایام تعطیلات نوروزی همراه با خانواده به سفر عتبات عالیات رفته و مهر و تسبیحی هم برای من سوغات آورده بود ؛ یکشنبه سر کلاس از حال و هوای عراق پرسیدم ؛ اینکه کجا بوده و کجاها رفته ...

- محروقی ، بیشتر کدام شهر بودید ؟

- بیشتر کربلا اما نجف ، کوفه ، کاظمین و سامرا هم رفتیم .

- سامرا ؟ مگه اجازه ی رفتن به سامرا را هم داشتید ؟

- نه آقا ، حج و زیارت سامرا نمی بره ؛ خودمون با ون های عراقی ها رفتیم ، آزاد رفتیم .

- تا خود حرم هم رفتین ؟

- بله آقا ، یک شب هم سامرا بودیم و توی خود حرم خوابیدیم ؛ شام هم یک پلو قیمه ی پرگوشت دادند خوردیم .

- اجازه دادند ؟ امنیت داشت ؟ کسی بود ؟

- بله آقا ، کلی کارگر و بنای ایرانی توی حرم کار می کردند ؛ سامرا خیلی شلوغ بود ؛ البته از مردم عادی کسی نبود اما نظامی ها خیلی زیاد بودند ؛ تنها خطری که بود مال تک تیراندازها بود که از دور می زدند ؛ دور گنبد پارچه کشیده بودند چون داعشی ها از دور کارگرهای کنار گنبد را می زده اند .

- اجازه دادند که توی حرم بخوابید ؟ حرم که در دست تعمیره ، زائرها هم هستند .

- یک زیرزمین مجهزی بود که شب اونجا خوابیدیم ؛ غیر از ما زائر دیگه ای نبود ؛ شلوغ بود اما مردم عادی نبودند .

- درگیری هم بود ؟

- ما که چیزی ندیدیم ؛ صدای گلوله بود که می گفتند هوایی می زنند تا داعشی ها نزدیک نشن ؛ آقا امنیت سامرا از کربلا هم بیشتر بود چون خیلی نظامی و ارتشی اونجا بودند .

- خوش به حالت بچه ! ، چرا از سامرا برای من مهری ، تسبیحی ، چیزی سوغاتی نیاوردی ؟!

- آقا اصلا مغازه ای نبود ؛ هیچ کس غیر نظامی ها نبود ؛ فقط یک مغازه ای بود که لباس ارتشی می فروخت .

- شنیدم که توی همین ایام عید در جاده ی سامرا بمب گذاری شده و پدر و پسری شهید شده اند .

- بله آقا ، بعد از ما بود ؛ البته حج و زیارت قبول نمی کنه که شهید شده اند چون سامرا در برنامه های حج و زیارت نیست .

 

محروقی ، شاگرد ساده دل من ، که قبل از عید دستش می انداختیم مواظب باشد در سفر به عراق دچار حریق نشود ، در ایام عید تا سامرا رفته ، یک شب در حرم خوابیده ، پلوقیمه ی پر گوشت حرم امام هادی ( علیه السلام ) را خورده و برگشته ... مدت ها بود که این قدر به کسی حسادت نورزیده بودم ! .

 

عاقل تا پی پل می گشت ، دیوانه پا برهنه از آب گذشته بود ! 

پسندها (2)
نظرات (3) مشاهده جعبه ارسال نظر
پرآبی
19 فروردین 94 21:19
لایق دیوانه بودن که نبودم هیچ....هر کاری میکنیم دیوونه هم نمیشیم...خودمم میزنم به دیوونگی مقبول نمی افتد که نمی افتد!!!!!!!
مهدی شمس آبادی
22 فروردین 94 23:01
اینم اون مثنوی قیصر عزیز که خوب خوب خوبها بود و هست! پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویربود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان ، دور از زمین بود ،اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود ... هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از اسمان از ابر ها زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود خواب می دیدم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین نیت من در نماز ودر دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود .. مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادیم به قصد یک سفر در میان راه ، در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا کجاست گفت اینجا خانه ی خوب خداست گفت اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ی خلوت نمازی ساده خواند گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟ گفت :آری خانه ی او بی ریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از آشتی شیرینتر است مثل قهر مهربانِ مادر است تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیکتر از رگ گردن به من نزدیکتر آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد می توان در باره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر شادروان قیصر امین پور
مامان پرهام
23 فروردین 94 12:24
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گل رخ می باشد