دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
به نام خدا
دیشب خواب خیلی خوبی دیدم ، خیلی خوب ، اما راستش الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که چی بود ! ؛ بیدار شدم ، اما به زور دوباره خودم رو خوابوندم تا ادامه ی خوابم رو ببینم اما ادامه ش هم یادم رفت ! .
نزدیک دو ساعت دراز کشیدم و خواب دیدم ، بهتر بگم ، خیال کردم که دارم خواب می بینم :

" توی یک کوره راه جنگلی دارم قدم می زنم ، هوا ابریه ، مه هم هست ، پاییزه ، گاهی قطره ی آب خنکی از روی برگ درختی به صورتم می خوره ؛ چند قدم جلوتر رو بیشتر نمی بینم ؛ پشت سرم رو هم مه قایم میکنه .
کمی می ترسم اما صدای مبهم همراه ها ، که عقب تر از من هستند آرومم می کنه ! ؛ از جلو صداهایی میاد ، دقت می کنم و صدای گوسفند های یک گله رو می شنوم ؛ از روی برگ های سرخ و زرد زیر پام صدای قشنگی بلند شده ، بوی مطبوع و خیسی هم دارند که به دماغم می خوره ! ؛ نسیم ملایم اما مرطوبی قطره های گاه و بیگاه مه رو به من میزنه ؛ کمی سردم شده اما سیگار برگ خوش بویی توی دستم هست که فکر می کنم مثل یک خورشید میتونه گرمم کنه ! .
پک آرامی به سیگار میزنم و دودش رو آهسته رها می کنم ؛ می ترسم دودش آرامش مه رو به هم بزنه ؛ تلخی مطبوع سیگار برگ روی زبونم مونده ؛ همون دستی رو که سیگار داره بین بوته های خیس و خنک کنار راه می کشم ؛ گرمی سیگار با سردی برگ های زرد ، دستم رو قلقلک میده .
صدای گوسفند ها واضح تر شده ، حتی می تونم بوی گله رو هم حس کنم ؛ بوی دود بلند شده از روی چوب های خیس هم میاد ؛ چوپان همین نزدیکی هاست ؛ شاید پشت همین پیچ ؛ مطمئنم که چایی داغی هم داره ؛ یاد چای آتیشی که می افتم پوست دستم مورمور میشه ! ؛ صداهای پشت سرم خیلی کم رنگ شدند ؛ شاید ایستادند به تماشای یک پرنده ... " .
........................................................................................................................................
* این صفحه کم کم داره از موضوع کودکان دور میشه ! ؛ من خیلی مقصر نیستم ! ؛ حرف هایی به ذهنم میرسه که باید بنویسمشون ؛ قبلا روی کاغذ می نوشتم و بعدش کاغذ رو پاره می کردم و دور می انداختم ! .



دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود 
