کاریز سعد آباد ، پرده دوم
تاريخ : جمعه 2 بهمن 1394 | 18:59 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

با پسرخاله ام مهدی زیاد می رفتیم ماهیگیری ؛ باباآقا کمتر ایراد می گرفت ، بزرگ تر شده بودم و مهدی هم نزدیکترین دوستم بود . اواخر دهه ی 60 بود و مظهر بزرگ و خاک آلود کاریز را پوشانده بودند ؛ کاریز سعدآباد بی هیچ منتی از 100 متر پایین تر شروع می کرد ؛ دیواره های اول کاریز را با طوق هایی سیمانی محکم کرده بودند و جوی آب هم نشانی از جلبک های بزرگ و سبز و چسبناک سال های قبل نداشت .
ماهی های بزرگ را کمتر می دیدیم ؛ بچه های محله ی کاریز تعریف می کردند که هنوز هم شب ها ماهی های بزرگی از کاریز خارج می شوند ؛ من و مهدی با مظهر کاریز کاری نداشتیم ؛ برای ماهی گیری به پشت باغ آقای امام می رفتیم ؛ یعنی آخرین حضور بلوکه های سیمانی .
جوی آب از زیر دیوار گلی کوتاهی وارد باغ آقای امام می شد و بعد از عبور از طول باغ ، عرض خیابان سعدآباد را می پیمود و به باغ شیر و خورشید می رسید . همیشه چندتایی ماهی زیر سایه ی دیوار گلی استراحت می کردند ؛ سایه به هر طرف که می افتاد ، ماهی ها هم همان طرف بودند و با کوچکترین احساس خطری به طرف دیگر دیوار فرار می کردند . 
تابستان 67 بود ( مطمئن نیستم ) ؛ کشف کرده بودیم که سردسته ی ماهی های زیر دیوار ، ماهی ماده ی بزرگی است که اتفاقا حامله هم بود ! ؛ ماهی های سعدآباد بچه زا بودند ؛ ماده ها تفاوت اندام معناداری با نرها داشتند و زیر شکمشان پوستی سفید داشت و هر چقدر موعد زایمان نزدیکتر می شد ، چاق تر می شدند ! .
بچه ها ماهی های حامله را می گرفتند و چند روزی در ظرفی نگه می داشتند و مغرورانه به دوستانشان نشان می دادند که چگونه دست به تکثیر ماهی ها می زنند ؛ چون بعد چند روز چند تایی بچه ماهی ریز هم در ظرف بودند .
ماهی ماده ای که ما پیدا کرده بودیم از بقیه ی ماده ها هم بزرگ تر بود و هم تیز و فرزتر ؛ به محض احساس خطر فرار می کرد و در لوله ی سفالی زیر دیوار ناپدید می شد . می دانستیم که در سمت دیگر دیوار است اما کاری از دستمان بر نمی آمد . بعد از چند تلاش ناموفق و مذبوحانه دست به ابتکار جالبی زدیم ؛ مهدی قلاب گرفت و من رفتم روی شانه اش و شکمم را روی دیوار گلی انداختم و معلق ماندم . نخ بلندی در دست داشتم که در انتهایش کرم زنده ای را گره زده بودیم ؛ نیازی به قلاب فلزی برای ماهی گرفتن نبود چون ماهی های کاریز وقتی طعمه ای را گاز می زدند ، به راحتی رهایش نمی کردند .
سعی می کردم سایه ام روی سطح آب نیفتد که ماهی ها را بترساند ؛ بعد از لحظه ای ، ماهی بزرگ کرم را به دهان گرفت ، آرام نخ را بالا کشیدم و ماهی از آب بیرون آمد ؛ گرفتمش و سپردم به مهدی  و مهدی هم انداختش در قوطی کمپوتی که از قبل آماده داشت ؛ از خوشحالی نمی دانستیم چه کنیم ! .

ماهی را به خانه ی خاله نجمه بردیم و در مطبخ خاله داخل یک تشت پلاستیکی رها کردیم ؛ فکر می کردیم حداقل 20 تایی بچه ماهی خواهیم داشت اما ماهی بینوا بعد از به دنیا آوردن 2 بچه از دنیا رفت .

" این مطلب قسمت سومی هم دارد که خواهم نوشت "

 





[موضوع : فردوس, یادمانه های کودکی, نوستالژی]