چند مطلب غیر مرتبط !
X
تاريخ : يکشنبه 26 بهمن 1393 | 11:37 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

اول :

بعد از اون ماجرای مشاهده ی شکم و تشبیه شدن به رانندگان تریلی و " حس بد رژیم " ، چند روزی قصد کردم که رژیم لاغری بگیرم و ... نشد ! ؛ توی این دوره ی فراق ( یا شاید فراغ ! ) ، کمی به اعتماد به نفسم پر و بال دادم و در نهایت کشف کردم که داشتن " شکم " در کل چیز چندان بدی هم نیست ! .

این منم ، در نقش یک راننده ی تریلی ! :

خرداد که با عباس و علی می رفتیم بندرعباس ، این عکس رو کنار باغ های پسته ی راور و مجاور یک چاه موتور کشاورزی گرفتیم . شب قبلش در " دیگ رستم " ، من داخل کابین تریلی خوابیدم و عباس و علی ، " آواز خوانان و شلنگ اندازان " ، در عقب کیسه های سنگ آهن و انتهای تریلی ، زیر آسمان صاف و دلگشای کویر ! ...

سحرگاهان ، توفان شن غافلگیرشان کرده بود و صبح این جا نگه داشتیم تا در آب زلال و خنک کنار جاده ، تنی بشویند و " شوخ " بگشایند ! .

دوم :

موهای گل رخ ، حسابی اسباب زحمت شده بود و اذیتش می کرد . هفته قبل با مامان رفتند آرایشگاه و مدل پسرانه کوتاهش کردند ؛ خیلی خیلی راحت شده ...

سوم :

یکی از دانش آموزهای خوش ذوق ! ( البته ذوقش رو خودم پرورش دادم و هدایت کردم ! ) وقتی از علاقه من به یاس رازقی خبردار شده بود ، چند تایی بوته ی یاس برام آورد ؛ از کارش خیلی خوشم آمد و نمره ی 3/5 فیزیک سوم ریاضی در دی ماه رو به 20 تغییر دادم ؛ البته که مستمر دی ماه و خرداد هم 20 شد ! .

دانش آموز ( ایضا خوش ذوق ! ) دیگری هم برای من " یاس عمامه ای " پیدا کرد و نمره اش در تجدید نظر نهایی ، تغییر قابل ملاحظه ای کرد ! .

به همت دانش آموزها ، بالکن از یاس رازقی مملو شده است ؛ 7 بوته ی رازقی و 1 بوته ی رازقی عمامه ای ...

بهار و تابستان خوش بویی در انتظار ماست ...





[موضوع : گل , تجربه های جدید ! , چند مطلب غیر مرتبط !, رژیم !]
تاريخ : چهارشنبه 7 آبان 1393 | 22:49 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

اول :

با سرد شدن هوا ، انگار حسی در مادر ها بیدار می شود که اسمش را می توان گذاشت : " حس بافتنی " ! .

در مشهد هزاران مادر کنونی یا مادر آینده به شکل غریزی و غیر ارادی رهسپار دروازه طلایی و بازار خاتم می شوند تا قسمتی از این حس را درمان کنند ! ؛ پاساژ پروانه که در تمام بهار و تابستان رونقی نداشته ، ناگهان با هجوم  عاشقان و سوته دلان بافتنی مواجه می شود ؛ این بازار زیرزمینی نقلی ، مرکز اصلی خرید وسایل بافتنی در مشهد است . 

امسال به سنت هر ساله رفتیم برای خرید کاموا ؛ برای من یک کلاف پشم صددرصد برای کلاه ؛ برای شهاب هم طبق معمول کلاهی تازه ، چون شهاب عادت داره که هر ساله و به دفعات قسمتی از دسترنج مادرش رو در مدرسه گم کنه ! ؛ برای گل رخ هم شال و کلاه جدید ...

 

دوم : 

رفتیم عکاسی و از بچه ها عکس پرسنلی ! گرفتیم .

 

 

عکس های قبلی شهاب خیلی بچه گانه بود و گل رخ هم برای دفترچه بیمه نیاز به عکس داشت .





[موضوع : چند مطلب غیر مرتبط !]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد