گل رخ

رشته گوهر شکست گل رخ سیمین ذقن * برگ تمنا بریخت ، شاخ گل نسترن

قدرت کودکان

به نام خدا نگران بودم از شکستگی دست چپ گل رخ و آتل بستنش تا حدود 5 هفته ؛ گل رخ با دست چپ می نویسه و مصدوم شدن این دست در سال اول دبستان برای 5 هفته ، ممکن بود توی کیفیت آموزشش خیلی اثر گذار باشه . از 2 روز قبل شروع کردیم به تشویقش برای اینکه با دست راست بنویسه ؛ کمی همت و پیگیری مادرش ، وسوسه ی جایزه و قدرت درونی خودش باعث شد که کم کم یخ دست راستش باز بشه و شروع کنه به نوشتن با دست راست . اول خیلی سختش بود ولی الان خوشبختانه داره خوش خط هم میشه . چند نفری به من توی این چند روز گفته بودند که نوشتن با دو دست به یادگیری بیشتر هم کمک می کنه . ...
21 آذر 1396

سلام

به نام خدا مدت هاست که چیزی توی وبلاگ ننوشتم و خیلی از فضای وبلاگ نویسی دور شدم . گل رخ رفته کلاس اول و من فرصت نکردم 4 خط در موردش بنویسم ؛ شاید تونستم از این به بعد دوباره توی وبلاگ فعال بشم .  4 شنبه ی هفته ی گذشته ، 8 آذر ، گل رخ توی مدرسه زمین خورد و ظهر با دستی دردناک اومد خونه . اتفاقا اون روز مامان گل رخ هم همراهش بوده توی مدرسه اما به هر صورت اتفاقی بود که افتاده . تا دوشنبه ی این هفته به هوای کوفتگی عضلات بودیم و خودش هم درد زیادی نشون نمی داد اما دوشنبه شب توی خونه دوباره افتاد روی همون دست و دادش به آسمون بلند شد و خلاصه که بعد عکس گرفتن از دستش متوجه شدیم که استخوان بازو به شکل عرضی شکسته و تقریبا نصف شب بود که بر...
17 آذر 1396

سرزمین موج های خروشان

به نام خدا سه شنبه ی گذشته ( 28 اردیبهشت ) با شهاب و گل رخ رفتیم به " سرزمین موج های خروشان " ؛ چند وقتی بود که قولش رو به شهاب داده بودم اما فرصتش رو پیدا نمی کردم . برای بردن گل رخ مردد بودم ؛ حدس می زدم که از ورود یک دختر به مجموعه جلوگیری می کنند و همین هم بود ؛ البته با این پیش زمینه ، اقدامات احتیاطی رو هم انجام داده بودم ؛ یک لباس و شلوارک پسرانه  با طرح باب اسفنجی تن گل رخ کردم و همراه یک کلاه کشی و دمپایی های پلاستیکی با خودمون بردیمش استخر . خانم متصدی پذیرش پارک آبی اولش متوجه نشد و خودم با پرسیدن یک " سوال فنی " توضیح دادم که " این پسر بچه ی همراه ما در اصل دختری به نام گل رخ است و میشه ببریمش د...
2 خرداد 1395

طرز تهیه کره خانگی

به نام خدا امروز صبح تجربه ی جدیدی داشتم ، تهیه کره از ماست ! ، خودم تنها و با وسایل ساده ای در آپارتمان ... روش درست کردن کره ی خانگی خیلی جالب و البته تمیز و بهداشتی است ؛ محصول نهایی هم زمین تا آسمان با چیزی که به عنوان " کره " در بسیاری از مراکز لبنیاتی می فروشند ، تفاوت دارد . خواستم این جا بنویسم تا اگر خواننده ای مایل بود ، دست به کار تهیه کره ی خانگی شود . اول ، جمعه شب ، شیر تازه ، کامل ، مطمئن و پرچرب گاو گرفتم ؛ لبنیاتی محله ی ما همیشه چنین شیری دارد . جوشاندم ، مایه زدم و " ماست بستم " .  " ماست بندی " کار ساده ایست و بعد از چند بار تمرین ، می توانید به خوبی مغازه های لبنیاتی ای...
6 ارديبهشت 1394

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

به نام خدا عکس بالا رو چند دقیقه ی پیش از یاس های رازقی توی بالکن گرفتم . گلدان ها پر از غنچه های یاس شده و نه یکباره که روزی 2 یا 3 گل می شکفند ؛ اونم توی زمستان و در فاصله ی کمی از سوز سرمایی که بیرون در جریانه ؛ خدایا ! ... این بوی دل انگیز یاس رازقی " قند مکرر " شده است ؛ غنچه ها برای اولین بار در غروب باز می شوند و نمی تونید تصور کنید که چه عطری دارند ! . تمام شب عطرشون توی دماغ منه ؛ غوطه ور در بوی یاس می خوابم و بیدار میشم ؛ جای خوابم رو بردم کنار بالکن ! ؛ این گیاه فوق العاده است ؛ فقط گل محمدی می تونه باهاش رقابت کنه ؛ با این تفاوت بزرگ که گل محمدی غیر از اردیبهشت در بقیه ی ایام سال بوته ی بزرگ و بی حاصلی به حسا...
10 اسفند 1393

گل رخ خانوم کت شلواری !

به نام خدا این روزها کار گل رخ شده پال پال * کردن کمدها ، چمدان ها و کارتون های جاسازی شده در قفسه های دور از دسترس و پیدا کردن اسباب بازی های قدیمی شهاب ، لباس های خردسالی شهاب و بعضی یادگاری های قدیمی دیگه ؛ چند روز پیش ، کت شلواری رو کشف کرد که تابستان 87 برای شهاب خریده بودیم ؛ بلافاصله خواست که کت شلوار رو بپوشه و الان چند روزی هست که موقع رفتن به خونه دوستش پرنیان ، باید کت شلوار بپوشه و با لباس رسمی به دوستش سر بزنه ! ... البته بر خلاف بسیاری از اسباب بازی های قدیمی ، شهاب تعلق خاطری به این کت شلوار نداره و اعتراض های خونبار در این مورد در جریان نیست ! . این هم عکسی از آخرین " میکاپ " گ...
5 اسفند 1393

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ...

به نام خدا اول : بعد از اون ماجرای مشاهده ی شکم و تشبیه شدن به رانندگان تریلی و " حس بد رژیم " ، چند روزی قصد کردم که رژیم لاغری بگیرم و ... نشد ! ؛ توی این دوره ی فراق ( یا شاید فراغ ! ) ، کمی به اعتماد به نفسم پر و بال دادم و در نهایت کشف کردم که داشتن " شکم " در کل چیز چندان بدی هم نیست ! . این منم ، در نقش یک راننده ی تریلی ! : خرداد که با عباس و علی می رفتیم بندرعباس ، این عکس رو کنار باغ های پسته ی راور و مجاور یک چاه موتور کشاورزی گرفتیم . شب قبلش در " دیگ رستم " ، من داخل کابین تریلی خوابیدم و عباس و علی ، " آواز خوانان و شلنگ اندازان " ، در عقب کیسه های سنگ آهن و انتهای...
26 بهمن 1393

جنجال یک شکلات !

به نام خدا هفته ی گذشته ، وقتی گل رخ لجبازی می کرد و حاضر نبود لباس بپوشه تا بریم مدرسه ی شهاب ؛ با ترفندی ساده ، شکلاتی تخم مرغی از گوشش درآوردم ! . شهاب که کوچکتر بود این کار رو زیاد انجام می دادم ؛ به این ترتیب که با حرف زدن حواسش رو پرت می کردم و دستم رو به گوشش می کشیدم و با نشان دادن شکلات یا خوراکی دیگه ای ، مدعی می شدم که از گوشش درآمده ! ... . راستش خیلی از ترفند هایی که برای شهاب به کار می بردم رو از خاطر برده ام ؛ بهتره بعضی وقت ها ، این جا بنویسمشون تا یادم بمونه ؛ مثل همین ترفند شکلات که برای گل رخ جواب داد اما به خاطر ویژگی های خاص روحی و شخصیتی گل رخ کمی پشیمانم کرد ! . اول گفتم که : وایستا ببینم ... فکر کنم یه پرن...
5 آذر 1393

بابای دلاک !

به نام خدا امروز با حرفه ی دلاکی آشنا شدم !  اول ، صبح تنهایی گل رخ رو بردم حمام و تمیز شستم ، چند وقتی بود که حمام نرفته بود و عجیب بوی عرق می داد ، دماغ من هم که حساس ، اصلا تحمل نداشتم ! ؛ مخصوصا این که موهای مجعد و خاص گلی هم بد جوری به هم تافته و گره خورده بود ؛ منتظر آمدن مامانش نماندم و خودم بردمش حمام ؛ هر چه قدر گریه و زاری کرد اثری نداشت ! ؛ کیسه ی حمام رو صابون مالی کردم و با آخرین توان کیسه کشیدم ! ... . بعد که اومد بیرون نتیجه ی کارم رو دیدم ! ... . عین لبو سرخ شده بود ... ! . دوم ، شهاب از مدرسه برگشت و اولین چیزی که گفت این بود که دندان نیشش بد جوری روی اعصابشه ! ؛ دندان های شیری شهاب خیلی سمج و مقاومند و تا...
28 آبان 1393

عبور از مرز جنون !

به نام خدا امروز صبح با گل رخ رفته بودم یک دفتر خدمات ارتباطی ، آخر بلوار امامت ؛ سیم کارت شهاب سوخته بود و باید تعویض می شد . کار خیلی زیادی نداشت ؛ یک کپی شناسنامه و مختصری شارژ و پر کردن یک فرم ؛ از اول ورود به دفتر  ، گل رخ شروع به بهانه گرفتن کرده بود : پول بده ، بغل کن ، بزار منم ببینم و ... ؛ کم کم داشت روی اعصابم راه می رفت ؛ یک خانم با یک کیلو قبض هم کنارم بود که بر خلاف ظاهرش بلد نبود از دستگاه خود پرداز قبض ها رو پرداخت کنه و مرتب هم سوال جدیدی از متصدی می پرسید ! . برای گرفتن شارژ رفتم بیرون دفتر که گل رخ چشمش به ویترین مغازه بغلی افتاد ؛ مغازه لوازم یدکی و لوکس خودرو بود و برای یک بچه سه و نیم ساله چیزی نداشت ، اما نف...
23 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گل رخ می باشد