سفر ها
X
تاريخ : پنجشنبه 5 شهريور 1394 | 10:08 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

18 مرداد ، صبح زود از مشهد حرکت کردیم و 27 مرداد ، آخر شب به مشهد رسیدیم . سفر امسال ما 10 روز طول کشید و کمی از سال های قبل کوتاه تر بود اما متنوع تر .

از مشهد رفتیم هشتگرد ، خانه ی رضایی ها ؛ از هشتگرد رفتیم تبریز ، همراه رضایی ها ؛ از تبریز رفتیم جلفا ؛ از جلفا و در امتداد جاده ی مرزی و ساحل ارس رفتیم به جایی به نام " عاشقلو " ؛ از عاشقلو ارس را رها کردیم و از قلب جنگل ارسباران گذشتیم و به " کلیبر " رسیدیم ؛ از کلیبر و در مسیر اهر رفتیم مشکین شهر و آب گرم های متعددش ؛ از مشکین شهر رفتیم سرعین ؛ از سرعین رفتیم خلخال و از گردنه ی فوق العاده ی خلخال - اسالم گذشتیم و از گیلان سر در آوردیم ؛ ساحل زیبای تالش را دیدیم و از طریق اتوبان رشت - قزوین به هشتگرد برگشتیم ؛ دوباره و در یک رانندگی نفس گیر و طولانی ، از هشتگرد برگشتیم به مشهد .

قرار بود به دماوند و " آغوش دیو سپید " هم سر بزنیم که ... نشد .

در چند روز آینده قسمت هایی از سفر رو بیشتر شرح و تفصیل خواهم داد ؛ دیدنی های تبریز ، کندوان ، جلفا و ارس ، کلیساهای مرزی ، جنگل ارسباران و ...





[موضوع : سفر ها ]
تاريخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 13:21 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

قبلا نوشته بودم که دست های بزرگ ، زمخت و گرم باباآقا ، یکی از آشناترین ، دیرپاترین و پررنگ ترین نوستالژی های دوران کودکی منه ؛ امروز عکسی پیدا کردم مربوط به تابستان 59 ، در سفری به مشهد که هر ساله انجام می شد ؛ همراه با باباآقا ، مادرم و عباس که البته اسمش اون روزها هنوز " سید محمود رضا " بود ! ... ؛ دیداری از آرامگاه فردوسی و طوس و عکس هایی که عکاسی دوره گرد گرفته است .

 

من دو سال و نیم سن دارم و عباس هم حدود یک سال و خرده ای ( علی و محمد هنوز نبوده اند ! ) ؛ با کفش هایی پلاستیکی که اون روزها مد بوده ! و خیلی از هم نسل های ما به پا کرده اند ؛ شلواری مشکی با خطوط سفید که مشهورترین و مقبول ترین طرح پارچه برای لباس های مردانه ی دهه های 40 و 50 شمسی بوده ؛ باباآقا و مادرم با صندل هایی که اون موقع ها رواج زیادی داشته ؛ مخصوصا باباآقا با اون شلوار خاصش ! ؛ دمپای عریض شلوار در عکس دوم کاملا مشخصه ! ؛ پیراهن اندامی با اون طرح های گرم و صمیمی و البته یقه ی بسیار بزرگش ! ؛ ساعت سیکو 5 اصل ژاپن که باباحاجی ( پدر مادرم ) از مکه سوغات آورده بود و هنوز هم در خانه ی ما کار می کنه و قصد مردن نداره ! و از همه مهمتر :

دست های بزرگ باباآقا که توی عکس اول روی سر من جا گرفته ؛ ابعاد اون دست ها رو مقایسه کنید با کله ی من تا متوجه بشید که چرا این دست ها چنین نوستالژی پر قدرتی توی ذهن من داشته ؛ یادمه که هر شب موقع خواب ، کافی بود باباآقا دستش رو روی گوشم بزاره ؛ از سنگینی و داغی دستش درجا می خوابیدم ! ؛ الان که سال ها از اون سال ها گذشته ، هنوز وقتی بخوام زود بخوابم ، عادت دارم که بالشتی رو روی سرم بزارم تا خوابم ببره ! .

به فکرم رسید که چه چیزی از وجود ما برای بچه هامون نوستالژی و یادگاری خواهد شد ؟!





[موضوع : یادمانه های کودکی, یادمانه های کودکی, سفر ها ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد