سلطان مورچه ها
تاريخ : شنبه 5 ارديبهشت 1394 | 19:18 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

تعطیلات عید نوروز در فردوس ، چند مرتبه ای برای جمع کردن رستنی های بهاری به صحرا رفتیم . مطلبش را خواهم نوشت ؛ در این تفرج های بهاری ، یکی از سرگرمی های دوران کودکی ، به خاطرم برگشت .

بچه که بودیم ، با پسر خاله ام مهدی ، که نزدیک به سالی از من بزرگ تر بود و شباهت های زیادی در ظاهر و باطن به یکدیگر داشتیم ، از کوچکترین فرصتی برای تفرج و صحرانوردی استفاده می کردیم ؛ با دوچرخه تا " کفتر کوه " و " کوه قلعه " و اسلامیه می رفتیم ؛ انبانی سنگ جمع می کردیم و سگ های ولگرد را تعقیب و تا تمام شدن تمام سنگ ها ، سگ ها را رها نمی کردیم .

بین فردوس و اسلامیه و در مسیر شاه جوی بلده ، مکان مورد علاقه ی ما بود ؛ مردم فردوس این راه خاکی را ، که مسیر دسترسی کشاورزان به مزارع گندم و زعفران بود ، با نام " سه چناره " می شناختند ؛ یک جفت جوی آب به موازات یکدیگر در سرتاسر مسیر کشیده شده بود و درختان توت کوچک و بزرگی هم توسط کشاورزان در کنار " شاه جو " کاشته شده بود ؛ راه " سه چناره " چند تایی چنار بزرگ داشت که سه تایشان از بقیه بزرگ تر بودند ؛ بالای یکی از چنارها آشیانه ای داشتیم و مغرورانه " آشیانه ی عقاب " خطابش می کردیم ! ؛ دوچرخه ی مهدی را به تنه ی چنار تکیه می دادیم و من روی دوچرخه می ایستادم و قلاب می گرفتم ؛ مهدی پا روی شانه ی من می گذاشت و کمی از استعدادش استفاده می کرد و بالا می رفت و به زحمت به اولین شاخه ی چنار می رسید . بعد پایش را آویزان می کرد و من می گرفتم و با زحمت بیشتری بالا می رفتم ؛ در قلب چنار ، سه شاخه ی تنومند آغوش گشوده بودند و فضای بین این سه شاخه جایی برای ما دو نفر داشت ؛ کمی گود بود و همین گودی به نشستن راحت ما کمک می کرد ؛ کهنه پلاسی و مختصری اسباب و وسایل آنجا داشتیم ؛ مثلا به اسم درس خواندن آنجا می رفتیم اما تنها کاری که هیچ سنخیتی با آشیانه ی عقاب نداشت ، همین درس خواندن بود ! .

شیوه ی بالا رفتن از تنه ی چنار را مثل رازی شگرف مخفی می کردیم و بچه های دیگر ، که به امید شکار جوجه گنجشک های نشسته بر درختان توت به سه چناره می آمدند ، با حسرت به ما نگاه می کردند و بیشتر اوقات با زمین زدن دوچرخه های بی حفاظ ما یا سنگ انداختن به ما با تیرکمان هایشان ، کمی سبک می شدند . به قول شیخ اجل : " بی هنران ، هنرمند را نتوانند که بینند ؛ همچون سگان بازاری که سگ صید را مشغله بر آرند و پیش آمدن نیارند ؛ یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید ، به خبثش در پوستین افتد . "

ما هم دست خالی نبودیم و همیشه چند تایی کلوخ داشتیم تا لشکر حسودان را تار و مار کنیم و البته جانب احتیاط را نگه می داشتیم و تا جایی ادامه نمی دادیم که غیظ شان غلیظ شود و دوچرخه هایمان را بردارند و ببرند ؛ چند باری می خواستیم که دوچرخه ها را تا میانه ی تنه ی چنار بالا بکشیم که تلاش نا موفقی بود .

قله کمون ( قلوه کمان ، تیر کمان ) داشتیم و مترصد شکار گنجشک بودیم ؛ اولین گنجشکی را که هدف قرار دادم ، همان روز ها و در مسیر " سه چناره " بود ؛ دسته های گنجشک زرنگ و چابک بودند ؛ با نزدیک شدنم به درخت ، بلافاصله پر می کشیدند و روی درخت دورتری می نشستند ؛ یک بار ناامیدانه و از دور ، سنگی را به درخت توتی پر از گنجشک انداختم و دسته ی گنجشک ها پر کشیدند و در امتداد جاده ی خاکی ، روانه ی درختی دورتر شدند که ناگهان در میانه های مسیر گنجشکی از میان جمع روی خاک افتاد ؛ مثل برق بالای جسد بی جانش رسیدم و دیدم که سنگ به کمر حیوان بی نوا خورده و تا زخم کاری شود و گنجشک را از نفس بیاندازد ، حیوان توانسته بود که چند متری با دسته ی گنجشک ها همراهی کند .

چی شد که یاد این همه خاطرات از یاد رفته افتادم ؟! لانه های مورچه های کویری را دیدم ! . 

در جست و جوهای بی پایانمان با مهدی ، کشف کرده بودیم که همیشه هزارپایی درون لانه ی آتشفشان شکل مورچه ها جا خوش کرده است ؛ برایمان عجیب بود که مورچه ها کاری به هزارپا ندارند و این حشره ی خوفناک به راحتی در خنکای دالان های لانه ی مورچه ها استراحت می کند ؛ اسمش را گذاشته بودیم " سلطان مورچه ها " و یقین داشتیم که مورچه ها مانند برده هایی مظلوم در خدمت جناب هزارپا هستند ! ؛ هر وقت لانه ی مورچه ای را پیدا می کردیم ، با بیلچه ای که همیشه همراهمان بود ، قله ی آتشفشانی لانه را برمی داشتیم و هزارپای بی نوا را می کشتیم تا به گمانی بچه گانه ، برده ها را از یوغ سلطان رها کنیم ! .

چند دفعه ای ، فقط برای همین کار وقت گذاشتیم و بیشتر از ۲۰ یا ۳۰ تا هزارپا گرفتیم ؛ بعضی از لانه ها دو تا " سلطان " داشت ؛ همه را داخل شیشه ای می انداختیم و شیشه را درون گودال آب گل آلودی ، که از سیلاب های بهاری به جا مانده بود ، غرق می کردیم ؛ مجازاتی که از منظر عقل ما ، سلطان مورچه ها لایقش بود ! . 

در تعطیلات عید و تفرج های بهاری ، چشمم به لانه های مورچه ها افتاد و یاد آن سال ها دوباره در ذهنم ، با قدرت و شفافیتی باور نکردنی ، زنده شد ؛ برآمدگی کوه مانند چند تایی از لانه ها را خراب کردم و به تماشای سلطان هایی نشستم که می خواستند از نور فرار کنند ! .

البته از " مجازات " سلطان ها خبری نبود و برآمدگی ورودی لانه ی مورچه ها هم در طی چند روز ترمیم می شود ؛ گمان می کنم که حضور همیشگی یک هزارپا در ورودی لانه ی مورچه ها نوعی از همزیستی بین حشرات باشد که علت ناشناخته ای دارد ؛ شاید هم علتش معلوم است و من بی خبرم ...

 

 





[موضوع : فردوس, یادمانه های کودکی]