گل رخ
X
تاريخ : دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 | 1:29 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

بهار پارسال و بعد از به گل نشستن " یاس عمامه ای " ، از این گل و ناز و اطوارش ناامید شده بودم ؛ این جا هم نوشتم ( در نوشته های فروردین 94 ) که بر خلاف تمام چیزهایی که در فضای مجازی در مورد این گل نوشته اند ، چیز خاصی ندارد ؛ یک گل ساده و معمولی با بویی ناچیز و عمری فقط 1 روز ؛ رشدی هم نداشت .

عکس یاس عمامه ای در فروردین 94
 

کلا بی خیال این رقم یاس شده بودم ؛ گلدانش در میان بقیه ی گل ها بود و رشدی نمی کرد ؛ در پاییز یکی دوتا شاخه ی بلند بالا داشت که خواستم قلمه ازش بگیرم و نشد . با چیدن همان دو شاخه ، مختصر رشدش هم متوقف شد .
زمستان که قصد تعویض خانه را داشتیم ، برای نزدیک به 2 ماه ، گلدانش را با بقیه ی گلدان ها به راه پله ی پشت بام منتقل کرده بودم ؛ نیمه ی اسفند هیچ برگی نداشت و فقط چند شاخه ی خشک در گلدان مانده بود ؛ چون گلدانش را برای نهال " دست بودا " لازم داشتم ، به گلدان کوچکی منتقلش کردم و نا امیدانه منتظر مرگش بودم .
نیمه ی فروردین بود که یک جوانه ی ضعیف و کوچک روی شاخه های خشکش پیدا کردم و فهمیدم هنوز زنده است ! ؛ کنار شوفاژ و زیر پنجره ی آشپزخانه بود و گاهی از غبار پاشی " دست بودا " نصیبی می برد . جالب این که بعد چند روز فهمیدم آن جوانه برگ نیست و گل است و یکی نیست و چند تاست . خلاصه این که دوباره گل داده و گل هایش مثل پارسال کوچک و کم عطر و بو نیست .

بالایی گل دیروز و پایینی گل امشب است .

بر خلاف تصور من " یاس عمامه ای " گل سخت جانی است و فعلا که گل هایش از برگ هایش بیشتر شده ؛ البته فکر کنم در تابستان خیلی شاداب نباشد .

 

 

جالب این که نسبت به پارسال گل هایش خیلی پر پشت تر هم شده ؛ فکر می کنم زندگی در شرایط سخت باعث شده با تجربه تر شود ! . 

 





[موضوع : گل ]
تاريخ : شنبه 4 ارديبهشت 1395 | 22:58 | نویسنده : بابای گل رخ

پارسال و در سفر به فردوس یاد کاریز سعدآباد افتاده بودم و تمام خاطراتی که از این جوی آب روان داشتم ، شفاف تر از همیشه در ذهنم جاری شده بود ؛ یک ظهر گرم مرداد ماه بود ، سوار ماشین بودم و به جستجوی کاریز به راه افتاده ... .
خبر داشتم که مظهر کاریز را تا فاصله ی نسبتا زیادی پوشانده اند ؛ چون مسیر جوی کاریز از محله های مسکونی می گذشت . اول از مکان سابق همان دیوار گلی کوتاه پشت باغ آقای امام شروع کردم اما نه از جو خبری بود و نه سوق * زیر دیوار و نه خود دیوار و حتی باغ !
تکه زمینی در آن محل بود بی هیچ نشانی از گذشته ...

جوی سعد آباد دقیقا از اینجا می گذشت و عمود بر خیابان سعدآباد به طرف مقابل خیابان و باغ شیر و خورشید می رفت ؛ اما حالا انگار نه انگار که زمانی ( تا همین چند سال پیش ) جوی آبی اینجا بوده و سوقی در زیر دیواری گلی و کوتاه که ماهی های کاریز در خنکای سایه اش روز را می گذراندند و کودکانی به شوق " ماهیگیری " به سمتش می رفتند .

به طرف باغ شیر و خورشید رفتم که زمانی درختان قطور کاج بر حیاطش سایه افکنده بودند و جوی سعد آباد از زیر درختان عبور می کرد ؛ مادر و خاله ها زیاد در این قسمت جوی آب جمع می شدند و رخت می شستند . جالب اینکه نه خبری از باغ بود و نه درختان بزرگش ! ؛ جستن جوی سعدآباد در اینجا خیالی باطل بود .
بعد از جستجویی بی حاصل و کلافه کننده در گرمای ظهر ، وقتی از پیداکردن کاریز ناامید شده بودم به مادرم زنگ زدم و آدرس پرسیدم ؛ آدرس داد و باز هم پیدا نکردم ... دست آخر با راهنمایی تلفنی " باباآقا " توانستم کاریز خاطره انگیز سعدآباد را در حاشیه ی کمربندی فردوس بیابم ؛ اما چه یافتنی ، چه کاریزی ، چه آبی ! ...
با دیدن دوباره ی کاریز سعدآباد پس از چند سال ، خیلی دلتنگ و ناراحت شدم . تمام چیزی که از کاریز سعدآباد مانده است ، همین است :

استخری کم عمق و لجن گرفته ، محصور در حصاری زنگ زده و جدا افتاده از شهر ؛ " نخ آب " ی کم رمق از لوله ای پلاستیکی به درون استخر می ریزد و با پر شدن استخر آن را در جوی سیمانی و کم عمقی خالی می کنند تا مختصر زراعتی را اگر نه سیراب که از تشنگی به درآورد .

 

 

 

کاریز سعدآباد هیچگاه " با شکوه " نبوده که بنویسم " از شکوهش چیزی نمانده " ؛ مثل " قنات بلده " نبود که آب گل آلودش بچه ها را می ترساند و میرآب هایی همیشه خشمگین داشت ؛ هر ظهر تابستان میزبان کودکانی بود که به شوق " غوطه " و ماهیگیری از جای جای شهر به سمتش کشیده می شدند . زنان خانه دار برای شستن و یا حداقل " نمازی " کردن رخت ها به کنار کاریز می رفتند . در شهر کویری و گرم و خشک ما ، این جوی آب همیشگی در مسیرش از داخل شهر ، طراوتی خاص از خودش به جا می گذاشت و محله هایی که در مسیر جوی آب بودند همیشه بوی رطوبتی متفاوت با طبیعت خشک شهر داشتند .

حالا اما نه کودکی به سمتش می رود و نه حتی از نشانی جدیدش خبر دارد ؛ خشکسالی های ممتد 20 سال گذشته رمقش را گرفته و چاه های عمیق بالا دست که با مجوز یا بی مجوز حفر شده اند ، به قوه موتورهای برقی شیره ی جانش را می مکند و از نفسش انداخته اند . باباآقا می گفت که گویا مسیرش را هم عوض کرده اند چون چاه های نزدیک به مظهر کاریز در زمین هایی با کاربری مسکونی قرار گرفته و مردم برای خانه سازی این چاه ها را پوشانده یا پر کرده اند . 
آب کاریز اما هنوز هم شیرین بود و خنک ، آن هم در جایی که همه ی چاه ها به آب شور می رسند ؛ فقط کم بود ... خیلی کم ... خیلی ! .
از ماهی های کاریز که هیچ نشانی نیافتم ؛ فقط حلزون های چسبیده بر دیواره های جوی سیمانی هنوز هم بودند ؛ آن سال ها بچه ها ماهی ها را می خواستند و کسی به حلزون ها توجهی نداشت مگر کودکانی که از ماهی گرفتن عاجز بودند ! .

برای من اما ، دیدن حلزون ها کمی از دلسردی و دلتنگی یافتن دوباره ی کاریز کاسته بود ؛ این که هنوز هم چیزهایی از آن گذشته ی نوستالژیک ، مرطوب و خنک باقی مانده است .


 

شاید زمانی چیزهای دیگری از کاریز بنویسم .

..........................................................................................................................................

* سوق : در گویش فردوس به راه آبی که از زیر دیوارها یا پل کوچک جلوی باغ ها می گذرد می گویند .





[موضوع : فردوس, نوستالژی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 61 صفحه بعد