گل رخ
تاريخ : سه شنبه 22 دی 1394 | 22:16 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

یکی از روزهای تابستان که در فردوس بودیم ، نمی دانم چگونه شد یاد " کاریز سعدآباد " افتادم . کاریز سعدآباد قناتی بود ( چون الان دیگر نیست ) که مظهرش در لبه ی شمال شرقی شهر قرار داشت ؛ یک حفره ی بزرگ با دیواره هایی خاکی و تند که در پایین ترین قسمتش آب زلال قنات روی قلوه سنگ های غلطان و صیقل خورده جاری می شد .
قنات سعد آباد تمام مرز شرقی شهر را طی می کرد ، از باغ آقای امام می گذشت ، در طول باغ انجمن شیر و خورشید ایران با درخت های کاج بزرگش جاری بود و به سمت زمین های کشاورزی اطراف خانه ی باباحاجی می رفت .
یک نهر آب دائمی که همیشه ی خدا انبوهی از بچه ها را از جای جای شهر جذب خودش می کرد ؛ برخی برای آبتنی و برخی برای ماهیگیری ؛ بچه های کویر عاشق ماهیگیری بودند .
ماهی ها را می توانستیم از مظهر قنات تا باغ شیر و خورشید ببینیم ؛ ماهی های اول مسیر بزرگتر بودند ( البته نه به اندازه ی ماهی های دریا ! ) و در طول روز به زحمت 2 یا 3 متر از مظهر قنات دور می شدند ؛ ماهی هایی تپل هم بودند با پشتی تیره و شکمی سفید که تا پایین دست قنات دیده می شدند .
بچه های جسورتر اکثر اوقات در دهانه ی کاریز مشغول ماهی گرفتن می شدند و اگر هیاهو و ناله و نفرین های زنانی که برای رخت شستن به کنار کاریز می آمدند اجازه می داد ، چند متری هم داخل کاریز می شدند و خیلی وقت ها با ماهی های بزرگی بر می گشتند ؛ بعضی ها شب ها که ماهی های بزرگ کاریز بیرون می آمدند برای ماهی گرفتن به مظهر کاریز می رفتند . یک بار ماهی شکارشده توسط یکی از بچه های محل رو دیده بودم که ابعادی به اندازه ی یک ماهی قزل آلا داشت .
باباآقا همیشه مخالف رفتن من به کاریز بود . ظهرهای تابستان با بچه های محل می رفتیم سمت کاریز ؛ محله ی ما از کاریز فاصله داشت ؛ غالبا سبدی پلاستیکی و قوطی کمپوتی خالی برای زنده نگه داشتن ماهی ها با خود می بردیم ؛ همیشه هم موقع برگشتن از ماهیگیری در کمین باباآقا گرفتار می شدیم که با چند سنگ و کلوخ برای بچه ها و چندتایی پس گردنی آبدار برای من ، در کوچه ای غافلگیرمان می کرد .





[موضوع : فردوس, یادمانه های کودکی, نوستالژی]
تاريخ : دوشنبه 21 دی 1394 | 21:12 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

نزدیک به پنج ماه هست که وبلاگ گل رخ مطلب و نوشته ی تازه ای نداشته ؛ نه این که نوشته ای نداشتم ، حسی برای نوشتن نبود ! .
در این نزدیک به پنج ماه ، کلی مطلب و موضوع در ذهنم می چرخید که بنویسمشان ؛ رفتن گل رخ به مهدکودک ، کلاس ششم شهاب و آزمون ها آمادگی برای ورود به مدارس خاص در دوره ی متوسطه ، وضعیت تدریس های صبحگاهی من بعد از قریب به 12 سال ، فروش خانه ، خرید خانه ی جدید و کلی مطلب و نوشته ی دیگه .
از قبل هم نوشته زیاد بود اما همین تغییر ساعات کار از عصر به صبح و تغییر ساعات خواب از روز به شب (!) باعث شده بود که حس نوشتنم ضربه ی روحی شدیدی بخورد و تا کنار آمدن با این تغییرهای عمده ، پنج ماهی زمان لازم بود .
شروعی دوباره خواهم داشت ...





[موضوع : ندارد !]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 60 صفحه بعد