گل رخ
تاريخ : شنبه 4 ارديبهشت 1395 | 22:58 | نویسنده : بابای گل رخ

پارسال و در سفر به فردوس یاد کاریز سعدآباد افتاده بودم و تمام خاطراتی که از این جوی آب روان داشتم ، شفاف تر از همیشه در ذهنم جاری شده بود ؛ یک ظهر گرم مرداد ماه بود ، سوار ماشین بودم و به جستجوی کاریز به راه افتاده ... .
خبر داشتم که مظهر کاریز را تا فاصله ی نسبتا زیادی پوشانده اند ؛ چون مسیر جوی کاریز از محله های مسکونی می گذشت . اول از مکان سابق همان دیوار گلی کوتاه پشت باغ آقای امام شروع کردم اما نه از جو خبری بود و نه سوق * زیر دیوار و نه خود دیوار و حتی باغ !
تکه زمینی در آن محل بود بی هیچ نشانی از گذشته ...

جوی سعد آباد دقیقا از اینجا می گذشت و عمود بر خیابان سعدآباد به طرف مقابل خیابان و باغ شیر و خورشید می رفت ؛ اما حالا انگار نه انگار که زمانی ( تا همین چند سال پیش ) جوی آبی اینجا بوده و سوقی در زیر دیواری گلی و کوتاه که ماهی های کاریز در خنکای سایه اش روز را می گذراندند و کودکانی به شوق " ماهیگیری " به سمتش می رفتند .

به طرف باغ شیر و خورشید رفتم که زمانی درختان قطور کاج بر حیاطش سایه افکنده بودند و جوی سعد آباد از زیر درختان عبور می کرد ؛ مادر و خاله ها زیاد در این قسمت جوی آب جمع می شدند و رخت می شستند . جالب اینکه نه خبری از باغ بود و نه درختان بزرگش ! ؛ جستن جوی سعدآباد در اینجا خیالی باطل بود .
بعد از جستجویی بی حاصل و کلافه کننده در گرمای ظهر ، وقتی از پیداکردن کاریز ناامید شده بودم به مادرم زنگ زدم و آدرس پرسیدم ؛ آدرس داد و باز هم پیدا نکردم ... دست آخر با راهنمایی تلفنی " باباآقا " توانستم کاریز خاطره انگیز سعدآباد را در حاشیه ی کمربندی فردوس بیابم ؛ اما چه یافتنی ، چه کاریزی ، چه آبی ! ...
با دیدن دوباره ی کاریز سعدآباد پس از چند سال ، خیلی دلتنگ و ناراحت شدم . تمام چیزی که از کاریز سعدآباد مانده است ، همین است :

استخری کم عمق و لجن گرفته ، محصور در حصاری زنگ زده و جدا افتاده از شهر ؛ " نخ آب " ی کم رمق از لوله ای پلاستیکی به درون استخر می ریزد و با پر شدن استخر آن را در جوی سیمانی و کم عمقی خالی می کنند تا مختصر زراعتی را اگر نه سیراب که از تشنگی به درآورد .

 

 

 

کاریز سعدآباد هیچگاه " با شکوه " نبوده که بنویسم " از شکوهش چیزی نمانده " ؛ مثل " قنات بلده " نبود که آب گل آلودش بچه ها را می ترساند و میرآب هایی همیشه خشمگین داشت ؛ هر ظهر تابستان میزبان کودکانی بود که به شوق " غوطه " و ماهیگیری از جای جای شهر به سمتش کشیده می شدند . زنان خانه دار برای شستن و یا حداقل " نمازی " کردن رخت ها به کنار کاریز می رفتند . در شهر کویری و گرم و خشک ما ، این جوی آب همیشگی در مسیرش از داخل شهر ، طراوتی خاص از خودش به جا می گذاشت و محله هایی که در مسیر جوی آب بودند همیشه بوی رطوبتی متفاوت با طبیعت خشک شهر داشتند .

حالا اما نه کودکی به سمتش می رود و نه حتی از نشانی جدیدش خبر دارد ؛ خشکسالی های ممتد 20 سال گذشته رمقش را گرفته و چاه های عمیق بالا دست که با مجوز یا بی مجوز حفر شده اند ، به قوه موتورهای برقی شیره ی جانش را می مکند و از نفسش انداخته اند . باباآقا می گفت که گویا مسیرش را هم عوض کرده اند چون چاه های نزدیک به مظهر کاریز در زمین هایی با کاربری مسکونی قرار گرفته و مردم برای خانه سازی این چاه ها را پوشانده یا پر کرده اند . 
آب کاریز اما هنوز هم شیرین بود و خنک ، آن هم در جایی که همه ی چاه ها به آب شور می رسند ؛ فقط کم بود ... خیلی کم ... خیلی ! .
از ماهی های کاریز که هیچ نشانی نیافتم ؛ فقط حلزون های چسبیده بر دیواره های جوی سیمانی هنوز هم بودند ؛ آن سال ها بچه ها ماهی ها را می خواستند و کسی به حلزون ها توجهی نداشت مگر کودکانی که از ماهی گرفتن عاجز بودند ! .

برای من اما ، دیدن حلزون ها کمی از دلسردی و دلتنگی یافتن دوباره ی کاریز کاسته بود ؛ این که هنوز هم چیزهایی از آن گذشته ی نوستالژیک ، مرطوب و خنک باقی مانده است .


 

شاید زمانی چیزهای دیگری از کاریز بنویسم .

..........................................................................................................................................

* سوق : در گویش فردوس به راه آبی که از زیر دیوارها یا پل کوچک جلوی باغ ها می گذرد می گویند .





[موضوع : فردوس,نوستالژی]
تاريخ : جمعه 2 بهمن 1394 | 18:59 | نویسنده : بابای گل رخ

به نام خدا

با پسرخاله ام مهدی زیاد می رفتیم ماهیگیری ؛ باباآقا کمتر ایراد می گرفت ، بزرگ تر شده بودم و مهدی هم نزدیکترین دوستم بود . اواخر دهه ی 60 بود و مظهر بزرگ و خاک آلود کاریز را پوشانده بودند ؛ کاریز سعدآباد بی هیچ منتی از 100 متر پایین تر شروع می کرد ؛ دیواره های اول کاریز را با طوق هایی سیمانی محکم کرده بودند و جوی آب هم نشانی از جلبک های بزرگ و سبز و چسبناک سال های قبل نداشت .
ماهی های بزرگ را کمتر می دیدیم ؛ بچه های محله ی کاریز تعریف می کردند که هنوز هم شب ها ماهی های بزرگی از کاریز خارج می شوند ؛ من و مهدی با مظهر کاریز کاری نداشتیم ؛ برای ماهی گیری به پشت باغ آقای امام می رفتیم ؛ یعنی آخرین حضور بلوکه های سیمانی .
جوی آب از زیر دیوار گلی کوتاهی وارد باغ آقای امام می شد و بعد از عبور از طول باغ ، عرض خیابان سعدآباد را می پیمود و به باغ شیر و خورشید می رسید . همیشه چندتایی ماهی زیر سایه ی دیوار گلی استراحت می کردند ؛ سایه به هر طرف که می افتاد ، ماهی ها هم همان طرف بودند و با کوچکترین احساس خطری به طرف دیگر دیوار فرار می کردند . 
تابستان 67 بود ( مطمئن نیستم ) ؛ کشف کرده بودیم که سردسته ی ماهی های زیر دیوار ، ماهی ماده ی بزرگی است که اتفاقا حامله هم بود ! ؛ ماهی های سعدآباد بچه زا بودند ؛ ماده ها تفاوت اندام معناداری با نرها داشتند و زیر شکمشان پوستی سفید داشت و هر چقدر موعد زایمان نزدیکتر می شد ، چاق تر می شدند ! .
بچه ها ماهی های حامله را می گرفتند و چند روزی در ظرفی نگه می داشتند و مغرورانه به دوستانشان نشان می دادند که چگونه دست به تکثیر ماهی ها می زنند ؛ چون بعد چند روز چند تایی بچه ماهی ریز هم در ظرف بودند .
ماهی ماده ای که ما پیدا کرده بودیم از بقیه ی ماده ها هم بزرگ تر بود و هم تیز و فرزتر ؛ به محض احساس خطر فرار می کرد و در لوله ی سفالی زیر دیوار ناپدید می شد . می دانستیم که در سمت دیگر دیوار است اما کاری از دستمان بر نمی آمد . بعد از چند تلاش ناموفق و مذبوحانه دست به ابتکار جالبی زدیم ؛ مهدی قلاب گرفت و من رفتم روی شانه اش و شکمم را روی دیوار گلی انداختم و معلق ماندم . نخ بلندی در دست داشتم که در انتهایش کرم زنده ای را گره زده بودیم ؛ نیازی به قلاب فلزی برای ماهی گرفتن نبود چون ماهی های کاریز وقتی طعمه ای را گاز می زدند ، به راحتی رهایش نمی کردند .
سعی می کردم سایه ام روی سطح آب نیفتد که ماهی ها را بترساند ؛ بعد از لحظه ای ، ماهی بزرگ کرم را به دهان گرفت ، آرام نخ را بالا کشیدم و ماهی از آب بیرون آمد ؛ گرفتمش و سپردم به مهدی  و مهدی هم انداختش در قوطی کمپوتی که از قبل آماده داشت ؛ از خوشحالی نمی دانستیم چه کنیم ! .

ماهی را به خانه ی خاله نجمه بردیم و در مطبخ خاله داخل یک تشت پلاستیکی رها کردیم ؛ فکر می کردیم حداقل 20 تایی بچه ماهی خواهیم داشت اما ماهی بینوا بعد از به دنیا آوردن 2 بچه از دنیا رفت .

" این مطلب قسمت سومی هم دارد که خواهم نوشت "

 





[موضوع : فردوس,یادمانه های کودکی,نوستالژی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 61 صفحه بعد